تبليغاتX
خط دل

خط دل
برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن
هيس...!

لختي درنگ كنيم..

صدايي مي آيد.چه دل انگيز است و دلنواز! گلبانگ اذان است. مي گويد بشتاب بسوي من، بسوي بهترين اعمال، بسوي نماز. خرامان ميروم،خدايم مرا ميخواند.. بنده ام بيا شكر به جاي آر. يادت نرفته كه خداوند تو كيست!؟ بيا به خاطر اين همه نعمت كمال عبادت را به جاي آور تا باشد كه رستگار شوي/!

ميروم سمت ذلال آب تا با پاكي اش بشويم آنچه از بدي و پليدي در ظاهر و باطنم نقش بسته. دقت مي كنم مبادا لباسم خرده لكه اي داشته باشد و مكانم غصبي باشد و "شك و شبهه" اي داشته باشد. دستم را بالا ميبرم و تاكيد ميكنم كه خداوند بزرگي دارم. شروع ميكنم به صحبت با او و هر آنچه مي خواهم برايش بيان مي كنم از ته دل..

تمام كه شد !!! باز روز از نو...

در طول قبل و بعد از اين اعمال چه كارها كه نمي كنيم. غيبت مي كنيم، چشممان مي لغزد و انگار نه انگار كه همان آدمي بوديم كه سرنماز گردن خم كرده بوديم در برابر بزرگي اش و اغراق مي كرديم به حضورش در همه جا. پس ايمانمان كامل نيست...

در مقابل دوربين مداربسته مدير شركت يا كارخانه نهايت تلاش و ترس را داريم اما در مقابل حضور پررنگ و دقيق خداوند هيچگونه تغييري در خود نمي دهيم و انگار نه انگار كه خدايي هست كه ناظر جزيي ترين مسايل روزمره ماست...

آن يوسف زنداني رايادمان هست!؟ آيا در زندگي اش اشتباهي كرده بود! يا ايمانش را حفظ نكرده بود؟ مي دانيم كه بود. اما لحظه اي غفلت كرد و اميد به غير خدا بست براي رهايي از بند... حال او متوجه اشتباهش شدو چون پيامبر خدا بود و عزيز او و آن همه گريه كرد و عبادت كرد تا خداوند توبه اش را قبول كرد و فقط براي تنبيه او مدت اسارت وي را طولاني تر گردانيد.

يا آن ذليخا كه خواست گناهي كند و چگونه از چشم زندگي افتاد و روزگارش برگشت...

درنگ لازم است...

حال و روز ما در برابر اين همه اشتباهمان چه خواهد بود! آيا با هر اشتباهي كه مي كنيم مانند يوسف مدت اسارتمان بيشتر ميشود يا مانند ذليخا از چشم زندگي مي افتيم و ... 


چه قدر ایمان خوب است!

چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟

اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟

و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟


دوست داشتن ایمان است

و ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 15:25 | me |


خدایا

دستم به آسمانت نمی رسد...

اما تو که دستت به زمین میرسد....

   بلندم کن...

جمعه شانزدهم دی 1390 | 20:7 | me |



وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِینَ

         

و به یاد آورید هنگامی را که فرشتگان گفتند : ای مریم ، خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان برتری داده است.



مریم پاک : الگوی برگزیده خدا برای دختران جوان


  • دختری که مادرش او را با نذر و دعا از خدا گرفت ;
  • دختری که توانست با عبادت طعام آسمانی دریافت کند ;
  • دختری که در محیطی پاک و خانواده ای روحانی با کفالت زکریای نبی (ع) رشد کرد ;
  • دختری که مژده آسمانی تولد مسیح (ع) به او داده شد ;
  • تنها بانویی که در عالم به اراده خداوند بدون همسر صاحب فرزند شد ;
  • دختری که نشانه و آیت خدا شد ;
  • بانویی که پس از زایمان میوه بهشتی تناول کرد ;
  • بانویی که فرزند مبارکش در گهواره لب به سخن گشود و در کودکی ، پیامبر خدا شد ;
  • بانویی که نامش نام یکی از سوره های قرآن است و ۳۴ بار در قرآن کریم از او سخن رفته است ; ــ بانویی که بر اساس روایات اسلامی یکی از چهار زن برتر جهان از آغاز خلقت تا پایان آن است ; ــ یکی از چهار بانویی که در مراسم ولادت حضرت فاطمه زهرا (ص) حضور یافت و در خدمت حضرت خدیجه (ع) بود .

دوشنبه دوازدهم دی 1390 | 20:3 | me |


هیچ چیز نمیتوانم بگویم

هیچ چیز درباره ی هیچ چیز نمی توانم بنویسم

آنچه آغاز شده است مرا به سکوت واداشته است

احساس می کنم, که پرنده ی موهومی شده ام که وارد فضای بی کرانه ی عدم شده است

اصلا نمیدانستم,

احساس نکرده بودم که ننوشتن هم کاری است

و حالا می فهمم چه کار طاقت فرسایی است

اما من در برابر وحشی ترین و نیرومندترین وسواس ها می ایستم


ایستادن!

چه مصدری, و آقاترین از این در زبان بشر هست؟

می توانم بنویسم و صبر کنم،

تحمل کنم !

و نیز می توانم کسی را که با من آشناست،

خویشاوند است،

به من مومن است،

وادار کنم :

بایستد، تحمل کند، صبور باشد...


دوشنبه سی ام آبان 1390 | 20:26 | me |


پیراهن یوسف از پشت پاره شد

کودک نیز به بی گناهی او اغراق کرد

همه دانستند چه شده و مشکل از کجاست !

اما ...

چرا باید یوسف زندانی می شد و تاوان می داد !؟


خدایا ...

در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشد، مرا با "نداشتن" و "نخواستن" رویین تن کن


دوشنبه سی ام آبان 1390 | 20:5 | me |


به من آرامش ده

                                                                                     

تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم

 

دليري ده

 

تا تغيير دهم آن چه را كه ميتوانم تغيير دهم

 

بينش ده

 

تا تفاوت اين دو را بدانم

 

مرا فهم ده

 

تا متوقع نباشم ،دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند


دوشنبه سی ام آبان 1390 | 19:36 | me |

من ساده لوح نیستم

ساده ام ، فقط سکوت میکنم .


من دستها و

سنگهای پنهان در آستین آدم ها را

بسیار دیده ام .


حواس ام هست !

من دشنامها خورده ،

اما هرگز مزاحم یکی مور خسته نبوده ام .


من

تهمت ها خورده ،

اما هرگز مزاحم یکی گزنده نبوده ام .


با این حال

سوال سختی

بن گلویم را گرفته است :

اگر میل به شعر در من و تو نبود ،

سنگ

در دست دیگران چه میخواست ؟

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 15:9 | me |

باتو،

من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی،

غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،

درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند

و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند

و بوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین

یادگارهای من اند.


بی تو،

من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،

نگهبان سکوتم

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 14:39 | me |


ای که جامه ی ابراهیم بر تن کرده ای ،

اینها تو را به اسماعیل پرستی می کشانند تا خود بر تو چیره باشند ،

سرت را به بند آرند ، جیبت را خالی کنند و عقلت را فلج سازند

و به سیاهی کشانند !



سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 14:24 | me |


با شروع قصه ها  زیر اون چرخ کبود

توی اون تنگ غروب،  یکی بود هیچکی نبود

یکی بود دیده نشد  مثل خواب یک صدا

میونه قصه که بود  از من و از تو جدا

با شروع قصه ها  تو جوونی پیر میشیم

به جای فرصتامون  واسه فردا دیر میشیم

بشنویم قصه ها رو  زودتر از عقده شدن

واسه دیر شدن بسه،  خودتو به خواب نزن

وقتی که وقتای ما  واسه داشتن نباشه

رفتن و رفتمون  نرسیدن باهاشه

باید آب بشیم و بعد،  برسیم به تشنگی

آخرین فرصت ما  همینه توو زندگی

توکجایی خود من  کمکم کن بمونم

قصه بودنمو تا که  هستم بخونم


پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 | 22:53 | me |

About
.............................................

*ـــ شاد ولی دلسوز ـــ*
*ـــ ساده ولی زیبا ـــ*
*ـــ مصمم ولی آرام ـــ*
*ـــ مهربان ولی جدی ـــ*
*ـــ زیرک ولی صادق ـــ*
*ـــ عاشق ولی عاقل ـــ*

Menu
.............................................
Link
.............................................
Archive
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................